تبلیغات
آزاد - عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک
 
دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : ائلشن

داستان بلند
خلاصه
یکی از دژبان‌ها چنگک بزرگی دستش بود و هرجا که کپه‌ای خاک می‌دید، یا بوته‌ای که پُر‌پشت بود، چنگک را فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و گاهی سربازی نعره می‌زد: «آی‌!...» و دژبان چنگک را با زور بالا می‌برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می‌زد، می‌انداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله می‌آمد و صدای قرچ‌قرچ استخوان‌های شکسته.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 شهریور 1396 05:33 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my weblog thus i came to
“return the favor”.I am trying to find things to enhance my web site!I suppose its ok to
use some of your ideas!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آزاد
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ائلشن
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
----------------

ساخت فلش مدیا پلیر
----------------------

Html Kodları
----------------

--------------------------
Günlük Burç
---------------- -------------------