دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : ائلشن

-هوش هیجانی (عاطفی)، یک نوع مهارت اجتماعی است، همراهی با مردم، مدیریت عواطف و احساسات در روابط و توانایی ترغیب و رهبری دیگران. "

 

هوش هیجانی (عاطفی) یا هوش اجتماعی شامل 4 مهارت است:

-خود ( Self )

-دیگران (Others  )

-آگاهی (Awareness )

-اقدام ( Action)

 

که با ترکیب این ها, مؤلفه های بنیادی هوش هیجانی (عاطفی) به دست می آید .

1-خودآگاهی ( شامل: خود ارزیابی، اعتماد به نفس )

 

2- خودگردانی ( شامل: خویشتن داری و قابل اعتماد بودن، وجدان سازگاری، انگیزه پیشرفت و ابتکار )

 

3- آگاهی اجتماعی ( شامل: همدلی، ‌آگاهی سازمانی و انگیزه خدمت )

 

4- مهارت های اجتماعی (شامل: توان تاثیرگذاری، رهبری،  مدیریت تعارض ایجاد رابطه و کار گروهی )      

                

خودآگاهی ( Self Awareness) :

یک نوع توانایی فردی است برای درک احساسات و حالات خلقی. خودآگاهی به شخص کمک می کند تا همیشه بر افکار و احساسات خود نظر داشته و بنابراین در جهت درک آن ها به فرد کمک می کند.

 

 

هوش هیجانی (EQ)

 

خودگردانی(  Self Management) یا مدیریت عواطف( Managing Emotions ):

مهارتی است که به افراد کمک می کند تا احساسات خود را به صورت مناسب و جامعه پسندانه نشان دهند. به زبان دیگر به فرد درکنترل عصبانیت، ناراحتی و ترس کمک می‌کند.

آگاهی اجتماعی ( Social Awareness ): عبارت است از توانایی درک احساسات دیگران و استفاده از احساسات خود در جهت دستیابی به اهداف.

 

مهارت های اجتماعی (Social Skills  ):

عبارت است از ارتباط با دیکران در موقعیت های مختلف اجتماعی و در اصل به معنای توانایی ادامه رابطه با توجه به احساسات افراد یا همان ظرفیت اجتماعی است.

 

تحقیقات نشان داده است که EQ یا هوش هیجانی عامل مهمی در ایجاد تغییرات اساسی در زندگی است. اگرچه کودکان با سرشت و فطرت گوناگون به دنیا می آیند و چگونگی برخورد آن ها با مسایلی چون برخوردهای اجتماعی، اشتیاق ‌خجالت و غیره متفاوت است، اما هوش هیجانی (عاطفی) به والدین و مربیان کمک می‌کند تا بر روی قابلیت ها و یا عدم وجود آن ها کار کرده و بنابراین کودکان را برای رویارویی با جامعه بیرونی آماده کنند. برای مثال والدین  به جای جلوگیری از برخورد بچه های خجالتی با دنیای بیرون، باید آن ها را با چالش های جدیدی مثل دیدار با دوستان جدید و قرارگرفتن در فضاهای تازه روبرو نمایند. گرچه این تشویق نباید به هیچ عنوان بچه ها را دلزده یا ترسوتر نماید بلکه باید به آن ها تجربه های جدید بیاموزد.

 

مثال دیگری که می توان در این مورد مطرح کرد این است که برای مثال تحقیقات نشان داده که بچه های کلاس دومی که عصبی بوده و همیشه با مشکل مواجه هستند، شش تا هشت بار بیشتر از بچه های دیگر در معرض ابتلا به خشونت در نوجوانی و ارتکاب جنایت می‌باشند.

دخترانی که در سنین راهنمایی از احساسات سردرگم، خستگی و عصبانیت توام با گرسنگی رنج می‌برند، احتمال می‌رود که در سنین نوجوانی دچار اختلالات گوارشی شوند. این بچه ها از احساسات خود و این که اصولا  این احساسات چه هستند، بی خبرند. اما اگر در شرایطی قرار بگیرند که بتوانند از هوش عاطفی یا هیجانی خود بهره مند شوند، مسلما به هیچ یک از این موارد دچار نخواهند شد.

 

نمونه های وجود دارد که باعث عدم استفاده از هوش هیجانی (عاطفی) خواهد شد :

ترس و نگرانی، تصویر منفی از خود، توقعات غیر واقعی از زندگی و سرزنش دیگران.  بنابراین زمانی که این موانع به وجود می آید و هوش هیجانی (عاطفی) مورد استفاده قرار نمی گیرد، حرکات افراد به سمت موفقیت متوقف می شود.

 

پس نتیجه می گیریم که هدف از تقویت هوش هیجانی (عاطفی)، آگاهی از احساسات و تربیت آن ها برای غلبه بر موانع زندگی است.

اولین قدم برای افزایش هوش هیجانی (عاطفی)، خودآگاهی است. خودآگاهی یعنی شما چه احساسی دارید و چرا دچار آن احساس شده اید. اگرچه ممکن است این کار در بدو امر برای بعضی از افراد مشکل باشد، اما زمانی که فرد شروع به درک خود می کند، می تواند دیگر مهارت های احساسی اش را نیز توسعه دهد و در نهایت به هوش عاطفی بالایی دست یابد.

منبع :  اینترنت  مقاله “ Emotional Intelligence: What is it? “






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : ائلشن



در من می‌بینی؟
یا حول سرم؟
یا خود فرشته‌ای؟
توضیحات:
فرشته دختر بچه‌ای است که دو بال کوچک سفید دارد
فرشته زنی است که نگاه مادرانه دارد و پوست دستهای استخوانیش چروک شده
فرشته احساس کوتاهی است که گاهی اوقات، فقط گاهی اوقات در کنارت می‌نشیند و تو در آن هنگام آگاهانه به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی
جواب:
فرشتهَء در من حضور بی‌ادعای توست که در دو کالبد حلول می‌کند این‌چنین، که نه بال کوچک سفید دارد نه دستان چروک
و آنچه حول سرم تاب می‌خورد لحظه ارگاسم ذهن است که همه زیبایی جهان را یکجا می‌خواهم و به دست می‌آورم و این‌چنین می‌پاشد در من... با دست روی سینه‌ام پخشش می کنم و تو را می‌بینم که با چشمان بسته بو می‌کشی و با انگشت اشاره، پشت مغز به خواب رفته‌ام را می‌خارانی که خون دوباره در بی‌خونی نازیبای سخت زندگی بازگردد و گزگز نکند .
یا خود فرشته‌ای... فرشته من عصای بلند دارد که رویش کنده‌کاری شده... طرحی از اسباب‌بازی‌های کودکی‌ام ، چند عدد تار موی پدربزرگم که رفت... و صدای همه شوخی‌های اتاق چهارسالگی و بس. عصای او فقط جهت یاد آوری است. و هیچ کار دیگری ازش ساخته نیست. فرشته من کنار همه پنجره‌های جهان ایستاده است . تا اگر خلوت کردی کنار پنجره مواظب این باشد تا کسی خلوتت را نشکند. فرشته من سیگاری است. عین همه فرشتگان جهان. فرشته من بال‌هایش را یک روز کنار ایستگاه جا گذاشته و اصلا نگرانش نیست که کسی آنها را برای خود جا بزند ...این شهر پر از فرشته‌های دروغین است. فرشته من لبخند دارد. فرشته من شلوار چهارخانه راحتی موقع خواب به پا دارد. فرشته من گوش می‌کند. فرشته من با همه زنان جهان خوابیده . فرشته من سینه‌های بزرگی دارد. مهربان است. با عصا. شلوار خواب. پاکت سیگار. گاه با سینه‌های فراخ... گاه بی...

حالا این‌جا روی ابرها... ماشین‌ها و خانه‌های کوچک شده... و یک صدای ممتد شبه سوت... نه به بالا می‌روی نه به پایین... یک صندلی که پایه‌هایش در ابر پیدا نیست... و دلِ‌تنگ.
صدا می‌زنم : فرشته... کجایی؟... صدایم را می‌شنوی...؟
اون پایین کسی دستی تکان می‌دهد... از پشت شیشه یک پنجره... دور... سیگار می‌کشد و شلوار چهارخانه به پا دارد.
موهای سفیدش را به عقب شانه زده. و دست تکان می‌دهد . فریاد می‌زنم: آی ی ی ی ی فرشته... دست تکان می‌دهد... خودم را آویزان می‌کنم و فریاد می‌کشم... از دست تکان می‌دهد...
او من را به یاد نمی‌آرد... حتی عزیزترین کسانش را... اما مهربان است و هنوز به تقلید از گذشته دست تکان می‌دهد...
.
.
.

اینجا آسایشگاه است و این چراغ‌های مهتابی، راهروی آسایشگاه را روشن کرده‌اند... اون آخری چشمک می‌زند... اتاق اول مربوط به زنی است که بافتنی می‌بافد... فرشته توست که از سرما یخ زدی... 

دومی خالی است، تا دیروز دختر چهارده ساله‌ای آنجا بود که روی نقشه جهان نقاشی‌های کودکانه می‌کشید با مداد رنگی... دیروز آخر وقت مردی میان‌سال به دنبال او آمد و او را با خودش برد... دختر وقتی از این‌جا می‌رفت زیر لب می‌گفت: من برخواهم گشت...
اتاق سوم اتاق مردی است که آلزایمر دارد. فرشته من آلزایمر گرفته...کسی را به یاد نمی‌یارد و هر گاه در را بازمی‌کنی برایت دست تکان می‌دهد با لبی خندان... شلوار چهارخانه، سیگار را برایش ممنوع کرده‌اند و دایم سرفه می‌کند. اما می‌خندد. ار لای در صدایش می‌کنم: فرشته...تنهایی...؟ دست تکان می‌دهد... به داخل می‌روم...
اینجا آلبوم مصور نامرئی زمان است. همه‌چیز یکسان و یکجا و هم‌زمان... فرشته نامرئی با ذهنی که هیچ‌چیز را به خاطر نمی‌سپارد... فرشته ستبر و استحکام که دیوار از پشتش پیداست و تصور ذهنت که عیانش می‌کند... در آغوش می‌گیرمش... من در اتاق تنهایم...
مستخدم وارد می‌شود... چند ملافه جدید روی تخت می‌گذارد و یک زیرسیگاری تمیز کنار پنجره... نگاهش می‌کنم... در را پشت سرش می‌بندد و می‌رود...

.
.
.
من
درو
ن
ت
و
ام
می‌دانی یا ذات تنهاییت دنیا را صاحب شده؟
در گذشته کنار سطل زباله کیسه سیاه رنگی را یافتم که دو بال کوچک مچاله شده درش تنها بود
تنها... عین فرشته من
که برای من بود و مرا هر لحظه از یاد می‌برد
اما برایم دست تکان می‌داد.

.

.

.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : ائلشن

داستان بلند
خلاصه
یکی از دژبان‌ها چنگک بزرگی دستش بود و هرجا که کپه‌ای خاک می‌دید، یا بوته‌ای که پُر‌پشت بود، چنگک را فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و درمی‌آورد؛ فرو می‌کرد و گاهی سربازی نعره می‌زد: «آی‌!...» و دژبان چنگک را با زور بالا می‌برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می‌زد، می‌انداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله می‌آمد و صدای قرچ‌قرچ استخوان‌های شکسته.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مضحک و ابسورد / مروری بر کتاب تماشاچی محکوم به اعدام

 

ماتئی ویسنی‌یک اولین بار در سال 1380 به خواننده‌ی فارسی‌زبان معرفی شد. دو‌تا از نمایش‌نامه‌هایش، به‌نام‌های: «سه شب با مادوکس» و «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد»، در آن‌موقع منتشر شدند. و همین دو اثر از او کافی بود تا در ایران به محبوبیت برسد.

بعد از آن چندین نمایش‌نامه‌ی دیگر از او، توسط تینوش نظم‌جو و به همت نشر نی منتشر شدند و چند‌تای دیگر هم در راه انتشار هستند. ماتئی ویسنی‌یک رومانیایی ست. اما بدون شک فرانسه وطن دوم او ست. او تا زمانی که در رومانی، و تحت نظارت سیستم کمونیستی آن زمان رومانی بود، نتوانست هیچ یک از آثارش را در کشورش منتشر کند. این شد که در 1988 به فرانسه مهاجرت کرد. در حالی که حتا فرانسوی هم نمی‌دانست. اما فرانسه به نوعی او را به شکوفا رساند. توانست آثارش را چاپ کند و به صحنه ببرد. با تمرین شبانه‌روزی موفق شد زبان فرانسه را به خوبی یاد بگیرد و از آن پس به زبان فرانسوی نوشت. در این زمان تبعه‌ی فرانسه شد. در 1989 وقتی رژیم کمونیستی رومانی فروپاشید، به کشورش بازگشت، اما طولی نکشید که دوباره به فرانسه رفت و اکنون هم در همان کشور زندگی می‌کند.

"من در دنیای ابسوردی زندگی کردم. دنیای حکومت کمونیستی. دنیایی که در آن فرد فقط اسیر یک سیستم بود، اسیر یک چرخ‌دنده‌ی جهنمی، یک ماشین شستشوی مغز‌ها." این بخشی از حرف‌های ویسنی‌یک است که در پشت جلد کتاب آمده است. و همین نقل قول کافی‌ست تا همه‌ی فلسفه‌ی آثارش را مشاهده کنی. زندگی در یک جامعه‌ی توتالیتر، همه‌چیز را برای او بی‌ارزش کرده. در واقع در جامعه‌ی او، ارزش‌ها به تمسخر گرفته شده‌اند. و دقیقاً همین تمسخر به او ایده و انگیزه‌ی نوشتن «تماشاچی محکوم به اعدام» را می‌دهد. جایی که تمسخر‌ها به شکل نمایشی، بازسازی می‌شوند و رو در روی مخاطب قرار می‌گیرند.

«تماشاچی محکوم...» داستان یک مضحکه‌ست. همه‌چیز در فضایی مضحک و ناباور قرار گرفته. ویسنی‌یک از تئاتر رئالیسم متنفر است. ایده‌هایش را با چاشنی‌هایی که از تخیل می‌گیرد، به روی کاغذ می‌آورد. «تماشاچی محکوم...» داستان بی‌اعتباری ارزش‌ها و قوانین است. جایی که یک دادگاه در تمسخر آمیز‌ترین حالت خود برگزار می‌شود. دادگاهی که ویسنی‌یک ترسیم کرده، استعاره‌ای‌ست از سیستمی که او مجبور به زیستن در آن بوده. جایی که باور‌های ذهنی، به نابودی رسیده‌اند و هیچ قرارداد اجتماعی پایدار نیست. حالا ویسنی‌یک همین سیستم را، که به قول او، یک ماشین شستشوی مغز‌ها بود، به روی صحنه برده، با آدم‌هایی که مغز‌هاشان شستشو داده شده.

"من در دنیای ابسوردی زندگی کردم. دنیای حکومت کمونیستی. دنیایی که در آن فرد فقط اسیر یک سیستم بود، اسیر یک چرخ‌دنده‌ی جهنمی، یک ماشین شستشوی مغز‌ها."

در «تماشاچی محکوم...» همه در حال نقش بازی کردن هستند. در ابتدای نمایش، یکی از تماشاچیان نقش مهتم را بر عهده می‌گیرد. چندین تماشاچی دیگر هم در جایگاه هیئت منصفه قرار می‌گیرند. جالب این‌جاست که همه‌ی این‌ها از روی تصادف انجام می‌پذیرد، و در متن هم ویسنی‌یک تاکید خاصی بر اتفاقی بودن این موضوع دارد. چرا که اصلاً مهم نیست که دقیقاً کدام تماشاچی قرار است نقش متهم را بازی کند. در ادامه به نقش‌های دیگری هم بر می‌خوریم. در جایی دادستان، تبدیل به متهم می‌شود. او نقش متهم را بازی می‌کند. شروع می‌کند به اعتراف کردن. در ادامه هر کدام از آدم‌ها، یک نقش دیگر را هم به صورت موازی اجرا می‌کنند. و اوج این نقش بازی کردن‌ها، زمانی‌ست که قاضی و سایر آدم‌های حاظر در دادگاه متوجه می‌شوند که همه‌ی این‌ها یک نمایش بوده و آن‌ها در تمام این مدت مشغول بازی کردن یک تئاتر بوده‌اند. جالب است که هیچ‌کدام از واقعیت اطلاع نداشتند. حتا متوجه نبودند که تمام حرف‌هایی که می‌زنند از پیش توسط یک نویسنده نوشته و تعیین شده است. این‌جا هنرِ ویسنی‌یک با سیاست پیوند خورده، و در واقع از سیاست تاثیر گرفته است. او جامعه‌ای که در آن زیسته را ترسیم کرده، با پاره‌ای از قواعدش.

طنز بارز در اثر، تخیل حاظر در نمایشنامه، و ریتم تند، از «تماشاچی محکوم...» یک نمایش‌نامه‌ی بسیار لذت‌بخش ساخته‌اند که خواند‌ن‌اش یک هدیه‌ی دوست داشتنی خواهد بود. ماتئی ویسنی‌یک یک بار هم به دعوت جشنواره‌ی تئاتر فجر به ایران آمد. همان زمان در مصاحبه‌ای گفت: "ابسورد را اروپای شرقی اختراع كرد و اروپای غربی آن را دزدید!" تاکید او بر دنیای معناباخته‌ای‌ست که خودش تجربه کرده، حالا سال‌هاست که آن‌ را در نمایش‌نامه‌هایش وارد می‌کند. آقای تینوش نظم‌جو مترجم مقیم فرانسه، ترجمه‌ی روان و سلیسی از اثر ارائه داده‌اند. ایشان که خود بازیگر و کارگردان تئاتر هستند، قبلاً هم ترجمه‌هایی از ویسنی‌یک داشته‌اند. آقای نظم‌جو در سال‌های 1381و 1384 دو نمایش‌نامه از ویسنی‌یک را در جشنواره‌ی تئاتر فجر به صحنه برده‌اند. «تماشاچی محکوم...» می‌تواند بر محبوبیت ویسنی‌یک در ایران بیافزاید و خواننده‌ی ایرانی را بیش‌تر از قبل با دنیای مضحک و ابسورد این نویسنده‌ی رومانیایی آشنا کند.

 

مجتبی صولت پور

مرور ادبیات ایران






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : ائلشن


شخص جز تصویر خودش هیچ چیز دیگرنیست.

فیلسوفان می توانند به ما بگویند که آنچه جهان درباره ی ما می اندیشد مهم نیست٬که هیچ چیز٬جز آن چه واقعا هستیم اهمیتی ندارد.اما فیلسوفان چیزی نمی فهمند.تاوقتی ما با دیگران زندگی می کنیم٬ما تنها آن چیزی هستیم که اشخاص دیگرما را چنان می بینند.فکر کردن به این که دیگران ماراچگونه می بینند و تلاش برای اینکه تصویر ما حتی الامکان جذاب باشدنوعی تلبیس وفریب کاری است.اما آیا میان خویشتن خویش و خویشتن دیگری میانجی مستقیم غیر از چشم ها وجود دارد؟آیا عشق بدون آنکه با دلواپسی تصویرمان رادرذهن معشوق دنبال کنیم٬امکان دارد؟وقتی که دیگردلواپس آن نباشیم که در چشم محبوب مان چگونه دیده می شویم٬معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم.

                                                                              جاودانگی/میلان کوندرا






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 7 )    ...   4   5   6   7   
آزاد
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ائلشن
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
----------------

ساخت فلش مدیا پلیر
----------------------

Html Kodları
----------------

--------------------------
Günlük Burç
---------------- -------------------


                    
 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic